انتقاد پذیری
انتقاد پذیری چیست؟
الف) وسیله ای است "باتوم" نام که در اثر اصابت باعث می شود جد و آبادتان به ترتیب قد جلوی چشمتان ردیف شوند.
ب) اتاقکی است یک در دو که چند روزی شما را در آن نگه می دارند و مشفقانه نصیحتتان می کنند تا به این نتیجه ی ارزنده برسید که زر مفت زده اید کلا.
ج) بیماری مهلکی که "مننژیت" نام دارد و موجب آن می گردد که بدنتان را ناخود آگاه بیندازید زیر مشت و لگد نیروهای لباس شخصی-کلاه رسمی تا روح از بدنتان مفارقت نماید.
د) همان تی وی است که هفت کانال دارد مثل هلو و از صبح تا شب و حتی شب تا صبح حرفهای کاملا "راست" و درست و با ربطی می زند تا اذهان دچار تشویش شده تان را روشن کند.
پ.ن۱:و اینگونه انتقاد پذیری آن "معظم له" رفت تووی چشممان!
پ.ن۲: ما اسباب کشوندیم اینجا
7:3 بعد از ظهر | خانم دال آقای الف
|
سوال
چشم هایم محو/ناتوان حتی/ از حل این انتگرال چند گانه که عشق باشدش نام
چه می شود کرد؟!با دستانت/سر انگشتان سردم
و هارمونی گام به گام این نت که من باشم
9:48 بعد از ظهر | خانم دال آقای الف
|
مناجات نامه
من بنده ی خوبی نیستم.قبول!
اما تو خدای خوبی هستی.با من خوب تر از این باش.قبول؟
7:39 بعد از ظهر | خانم دال آقای الف
|
خیال
تصویرم توی آینه به من خیره می شود.با شیطنت ابرویش را بالا می اندازد و می گوید اگر تو را در این لباس می دید "دیوانه" ات می شد!
می روم و تصویرم را با رویای عقیمش تنها می گذارم...
9:7 قبل از ظهر | خانم دال آقای الف
|
تهمت
قبول اتهام در دادگاهی که در آن هیچ حق دفاعی نداری به اندازه ی "زنده به گور" کردنت سخت است!
8:10 قبل از ظهر | خانم دال آقای الف
|
دوستی
دستمال کاغذی که توش فین کرده باشی دیگه قابل "بازیافت" نیست.
پ.ن:دقیقا وقتی داشتم گریه می کردم به ذهنم رسید!
7:58 بعد از ظهر | خانم دال آقای الف
|
نفس می کشیم ،هنوز
-حالتان؟
-ما؟! همچنان سبز!
و هر حضورمان چون مشت محکمی بر دهان حکومت!
پ.ن:از اعتراض دانشجویان که بگذریم این فریاد "یا حسین،میر حسین "استادیوم آزادی و همراه شدن یه قشر دیگه ای از جامعه با جنبش سبز عمیقا و اساسی ذوق زده م کرد.
6:13 بعد از ظهر | خانم دال آقای الف
|
!خصوصی سازی یا سپاهی سازی،مساله این است
من:خصوصی سازی یعنی از این جیبت بریزی توو اون یکی؟
آقای الف:آره .خوبیش اینه که از این به بعد حرفامون
بی واسطه به گوش مسئولین می رسه!
پ.ن:سپاه برنده ی مناقصه ی ۵۰ درصدی سهام مخابرات شد.
3:50 بعد از ظهر | خانم دال آقای الف
|
ژانر: عاشقانه - سیاسی
دلم به نوشتن نمی رود
دستم هم!
شاید
گرمی آغوشت باید
تا سردی بی هوا آمده ی پاییز
فراموشم شود
و تلخی گاز فلفل
و نگاه های هار برادران بسیجی...
با ربط: کوته نوشت
پ.ن:راستی اگه نبودی من این همه دلتنگی رو کجا باید می بردم؟!
7:24 بعد از ظهر | خانم دال آقای الف
|
مرثیه ای برای زندگی
وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی،
پس خفه شو و بازی کن.
دانیال نازی
کاش پانزده ساله بودم.پانزده سالگی ام یعنی زیر رو کردن کتاب های شریعتی،توی لغت نامه ها دنبال معنی دیالکتیک و انتلکتوئل گشتن.یعنی تلاش برای درک این همه ایسم.یعنی فهمیدن اینکه ایران آن چنان هم تغییر نکرده،هنوز هم همه جا ریا می فروشند و دین نقابی بیشتر نیست.پانزده سالگی یعنی چلچراغ لوله شده توی جیب کوله پشتی و کشف دنیا لای کاغذهای آن!یعنی جسارت داشتن در برابر همه چیز حتی آینده!
کاش شانزده ساله بودم،با موهای پسرانه ی کوتاه.وقتی که دلم می خواست وکیل بشوم، وقتی که فکر می کردم رسالتم این است که در آینده به جنگ مردها بروم!وقتی که مصمم بودم ریاضی را رها کنم و هنوز هم یادم نمی آید چه طوری بابا منصرفم کرد.شانزده سالگی یعنی فمنیست بودن، یعنی خندیدن ها و مسخره کردن های دایی که می گفت:بیچاره فقط دختر ترشیده های زشت میرن فمنیست میشن!یعنی با لجبازی گفتن اینکه هیچ وقت ازدواج نمی کنم!
کاش هفده ساله بودم.هفده سالگی یعنی فهمیدن اینکه هیچ چیز در دنیا به پای دوستی های خالص و بی ریای نوجوانی ات نمی رسد!عصرهایی که بعد از مدرسه جلوی کتابخانه توی پارک جمع می شدیم،دایره شش نفری مان زیر بید مجنون و بحث های مذهبی و فلسفی کردن.ولع تمام ناشدنی مان برای بیشتر دانستن.آخ که چقدر بید مجنون جان می دهد برای دوست داشتن!
.
.
.
وسط بیست و یک سالگی ام ایستادم.کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم!بزرگ شدن یعنی فهمیدن اینکه لجن مال یعنی چی!یعنی مصلحت اندیشی،محافظه کاری.یعنی به شماره افتادن روزهای از ته دل خندیدن و شاد بودن،یعنی بغض غریبی که همیشه ی خدا آماده ی ترکیدن است. روزهایی که آینده در آن ،چنان هم روشن نیست.روزهای غرق شدن در نوستالژی.
بزرگ شدن یعنی فهمیدن اینکه،این ((راحت و هم جراحت دل)) که می گویند همین ((عشق)) است!بزرگ شدن یعنی جنگیدن ،رنج کشیدن،از نفس افتادن...
پ.ن۱:دانیال نازی از آدم های داستان ((من گنجشک نیستم)) مصطفی مستوره.لابه لای سطرهایش می توان گم شد!
پ.ن۲:لجن مال ربط داره به وقتی همه خوابیم .چرا وقتی منتظری فیلم بیضایی بهت زده ات کند این اتفاق ابدا نمی افتد ؟!
2:5 بعد از ظهر | خانم دال آقای الف
|